۱۳۹۶ اسفند ۲۶, شنبه

نوروز میرسد





شکیلا در آئینه
 شعری از خسرو (آئینه)
زیباتر از خیالِ تو   پیدا   نمیشود
تعبیر   عشق بی  تو مهیا   نمیشود
مستی چشمِ تو، درِِ میخانه را ببست
این در بیُمن بودنِ تو وا نمیشود
آواز توست شاخصِ زیبائی صدا
حاشا صدا که اینهمه زیبا نمیشود
بیمارِ حُسن  تو بکجا  روی آورد ؟
این  دردِ  بی علاج  مداوا  نمیشود
سوسن بطعنه گفت به بلبل که بانک تو
همتایِ   نغمه های   شکیلا   نمیشود
تنها منم ز دلشده گان در خیالِ خام
کس چون منِ شکسته  شکیبا  نمیشود
پیدا بچشم خلقی و پنهان ز دادِ عشق
این  مرهمی  بزخمِ  دلِ  ما نمیشود
ای آنکه آبروی صدائی مرا بخوان
آئینه  بی  صدایِ تو  احیا  نمیشود

۱۳۹۶ اسفند ۱۲, شنبه

دوره پایان







دوره پایان
دخـتر ایران زمـین کـاوه ایران شده
روسریش خنجری در دل شیخان شده
کهنه پرستان ازین واقعه خون میخورند
شـیر زن شـیر دل وارد میـدان شـده
شیخک ناپاک از وحشت و دلواپسی
ذکر مصیبت کند تعزیه گردان شده
خادم ضحاک این گزمه بی چشم و رو
مشت گره میکند، زور فراوان شـده
رهـبـر این ناکسان لاف ولایت زند
غافل از اینکه جهان دشمن ایشان شده
بسکه بدکان دین ظلم و جنایت کنند
مضحکه این و آن مذهب و ایمان شده
شاه برحمت گذشت از سر آن تخت تاج
تاج و سریر کیان قسمت شیطان شده
لیـک بـپـان رسـد دوره ظـلـم و سـتم
فصل فرو پاشی است، دوره پایان شده

خسرو (آئینه)   ‏03‏ مارس‏ 2018

۱۳۹۶ دی ۲۱, پنجشنبه

وای از این دشمن



دشمن کیست ؟

ایکه از دشمن شکایت میکنی
هر دم از دشمن حکایت میکنی
وقت بیداری ز خواب غفلت است
ایکه در خواب وجنایت میکنی

باز کن آن چشم گوش بسته را
کن نظاره دشمن دلخسته را
دشمن تو مردم ایران بوند
کن رها این مردم وارسته را

درس از تاریخ و از ایام گیر
عبرت از قذافی صدام گیر
ظلم و جور هرگز نماند پایدار
رو امان زین دشمن غدار گیر

خسرو (آئینه) ‏دوشنبه‏، 08‏ ژانويه‏ 2018

۱۳۹۶ دی ۱۳, چهارشنبه

محمد نوری زاد خود را افشا میکند


محمد نوری زاد را بهتر بشناسید




آقای نوری زاد من فحاشی نمیکنم ولی شما باید بدانید که قیام مردم ایران یعنی همان رفراندم بزرگ و بی چون و چرا. خواستار استعفای وزیر کشورشدن در واقع یعنی تائید این نظام. ما میخواهیم سر به تن هیچکدامشان نباشد،آنوقت شما میگوئید وزیر کشور باید استعفا بدهد!!؟ عجب !!! رفراندم رسمی باید بعد از سقوط کامل رژیم و توسط دولت موقت در دوره گذار انجام بگیرد. شما دارید سعی میکنید که حرکت و انقلاب ملت ایران را به بیراهه بکشانید. حالا بخوبی مشخص شد که چرا شما را دستگیر نمیکنند. شما هم از خودیها هستید. مرگ بر کلیت و تمامیت جمهوری اسلامی








۱۳۹۶ دی ۸, جمعه

سوراخ دعا گم شده


آقای خامنه ای رهبر حکومت اسلامی سوراخ دعا را گم کرده اند
بله ایشان سوراخ دعا را گم کرده اند و اینطرف و آنطرف دنبال دشمن میگردند و بمردم هشدار میدهند که مواظب دسیسه های دشمن باشند غافل از اینکه دشمن واقعی این رژیم همانا خود این مردم هستند که از این رژیم آدمکش و چپاولگر بیزارند تا حدی که خواستار اضمحلال و سرنگونی آن هستند. اگر آقای خامنه ای واقعیتهای بسیار عینی و مشهود جامعه ایرانی را نبینند و به 
فریاد مردم مظلوم ایران نرسند بزودی خیلی دیر خواهد بود که این رژیم ضد مردمی سرنگون نشود

دشمن
بسکه دادی شعار "این دشمن"
گله  کردی  ز کار این  دشمن
هرگز از خویشتن نپرسیدی
علت    کارزار   این  دشمن
نشنیدی  گلایه هایش  را
از دل  بیقرار  این  دشمن
چون که هستی تو دشمن دشمن
من شدم جانثار این دشمن
آتشی   کرده ای بپا   زینرو
گشته مرگت شعار این دشمن
دامنت را بگیرد این آتش
تا شوی شرمسار این دشمن
بنده قدرتی و مال و منال
 ننگ خویشی و عار این دشمن
بسکه دشمن کشی کنی دنیا
شده است غمگسار این دشمن
چون شب تیره ای سیه کردی
روز و شب روزگار این دشمن
از  گدائی   رسیده   تا شاهی
تا شدی تو سوار این دشمن
پاس نعمت نموده دزدان را
کرده ای پاسدار این دشمن
هرچه بودش گرفتی و دادی
حکم کشتار و دار  این  دشمن
هتک حرمت نموده ای حتی
بر قبور  و  مزار  این دشمن
زده ای  تیر  کینه  بر قلب
مادر  داغدار   این   دشمن
لیک  فصل  خزان نمیماند
میرسد  هم بهار این دشمن
نقش بندد دوباره بر پرچم
شیر خورشید دار این دشمن
آذری و بلوچ و کرد و فارس
همه همدوش و یار این دشمن
زنده  سازند  فر   ایران  را
در گلستان دیار این دشمن

خسرو -- آئینه

۱۳۹۶ شهریور ۸, چهارشنبه

کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من



داستان ملت ایران

بگذارید نگاهی به توده مردم بیاندازیم، منظورم مبارزین و فعالان مدنی از جان گذشته ما در داخل ایران نیست که انها همواره در حال هزینه دادن و بزندان رفتن و اعدام و شکنجه شدن هستند. منظورم توده مسخ شده و ملت بخواب رفته ایران است که هر چه بانها ظلم میشود و تحت فشارهای ظالمانه و جنایتکارانه رژیم قرار میگیرند خم به ابرو نمیاورند و به خوی و فرهنگ بردگی و دم برنیاوردن از شدت ظلم و اجحاف ادامه میدهند. روایتیست که میگویند حاکمی دیکتاتور و ظالم در شهری حکومت میکرد و بسیار در حق مردم ظلم و بی عدالتی روا میداشت. اما مردم هیچ اعتراضی به آنهمه ظلم نمیکردند. حاکم خود از اینهمه تحمل و دم برنیاوردن مردم در تعجب بود و همواره باین معضل فکر میکرد. روزی تصمیم گرفت درجه ظلم و اجحاف را تا سرحد ممکن بالا برد تا  آنجائیکه مردم عکس العملی از خود نشان دهند. هرچه در توانش بود انجام میداد و هر هفته مردم را گرد هم میاورد و  دستور میداد که در میدان شهر جمع شوند. حاکم از انها سوال میکرد که ایا همه چیز بر وفق مراد است یا خیر؟ اگر کسی اعتراضی به طرز حکومت من دارد دست بلند کند و اعتراضش را ابراز نماید، اما هر بار کسی پا پیش نمیگذاشت و شکایتی نمیکرد. او مسئله را با مشاوران و مزدوران خود در میان گذاشت و گفت من بالاخره باید کاری کنم و دستوری دهم که مورد اعتراض مردم قرار گیرم. میخواهم بدانم که این مردم ترسو و لا ابالی بالاخره کی صدایشان در میاید و از خود حمتی نشان میدهند و جرعت میکنند و لب به شکایت باز میکنند. مشاوران و مزدوران او هم از این وضعیت متعجب بودند و تا آنجائی که میتوانستند جنایت میکردند و اموال مردم را بتاراج میبردند. نهایتا حاکم به نتیجه فاجعه باری رسید و راه حلی که مردم را تا سرحد جنون تحریک کند بنظرش آمد. دستور داد که هر کسی میخواهد از شهر خارج شود یا به شهر بازگردد ماموران امنیتی و دروازه بانان که در دروازه شهر حضور داشتند باید به آنها تجاوز کنند تا آنها بتوانند بداخل یا خارج شهر بروند. دستور بمورد اجرا گذاشته شد و چندین هفته از این جریان گذشت. مردم هم باین قانون ذلت بار تن در داده بودند و عکس العملی در مقال آن انجام نمیدادند. سپس حاکم مردم را بمیدان شهر فرا خوند و از «ها پرسید آیا همه چیز بر وفق مراد است؟ آیا کسی اعتراضی ندارد؟ اگر اعتراضی دارید بیان کنید. همه بیکدیگر نگاه میکردند ولی کسی جرعت اعتراض نداشت چون میدانستند که اگر اعتراض کنند موجب غضب حاکم قرار میگرند و جزایشان مرگ است. چند دقیقه با سکوت محض گذشت. حاکم دوباره سخنش را تکرا  کرد. اینبار کسی دستش را بلند کرد و بنشانه اعتراض قد علم نمود. حاکم که از این جریان هم شگفت زده بود و هم خوشحال باخود گفت بالاخره کسی پیدا شد که اعتراض کند و با رو کرد و گفت " چه میگوئی مردک آیا اعتراضی داری ؟" آن مرد گفت بله جناب حاکم، ما هر روز که میخواهیم از شهر خارج یا بآن وارد شویم طبق دستور شما ماموران بما تجاوز میکنند. حاکم گفت خوب که چی؟ چه میخواهی بگوئی؟  آن مرد گفت ما باید مدتها منتظر بمانیم تا بعد از تجاوز بتوانیم برویم و بکارمان برسیم. خواهش بنده از حاکم و رهبر عظیم الشان (عظما) اینست که لطفا دستور بدهید تعداد تجاوز کنندگان را اضافه کنند که کار ما سریعتر انجام پذیرد.
حالا انگار داستان ما مردم ایران بهمین جا رسیده است. ما تا کجا باید برویم و به چه سرحدی برسیم که دست در دست هم داده و حق خودمان را از این جنایتکاران دیکتاتور بگیریم و آنها را به زباله دان تاریخ بیاندازیم ؟  آیا اینهمه اجحاف و ظلم و نابربری و جنایاتی که در حق ما میکنند کافی نیست؟ مردم ایران باید متحدانه و بدونه دلخوش کردن باینکه بالاخره مسیحا نفسی از راه میرسد یا از چاه جمکران ظهور میکند و ما را از ظلم ستم و حکومت دیکتاتوری، متجاوز، دزد و چپاولگر جنایتکار و آدمخور نجات میدهد بر خیزند و یک بار و برای همیشه ریشه ظلم را از این سرزمین برکنند و عاملان و حاکمان بی همه چیز را در دادگاهای مردمی محاکمه کرده و خود بر خود حکوت کنند. این تنها راه نجات است ما باید باور کنیم که کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من.

۱۳۹۵ آبان ۴, سه‌شنبه

در انتظار عشق



در انتظار عشق

ای عشق منم در انتظار قدمت
در حسرت بیقراری دمبدمت

ای عشق اسیر خود کن این خانه دل
آتش مزنم ز حسرت بیش و کمت

آواره کوی کس نیم رحمی کن
آواره کنم براه پر پیچ و خمت

گویند نوای بینوائی است عشق
ای جان بفدای ناله زیر و بمت

تا عمر بسر نیامده کاری کن
تا جان بسر آورم بپای قدمت

درسینه نفس شو ای هوای تازه
تا گل شوم و برویم از باززدمت

چون مایه حادثات هستی از توست
من بودنم از تو است و مرگ از عدمت

پس من کیم اینک که ترا میخوانم ؟
حاشا که تو در منی و من غرق غمت

بیدار شو ای من که تو عشقی همه خود
آئینه تلالوئیست از جام جمت

خسرو (آئینه)

۱۳۹۵ مهر ۲۹, پنجشنبه

این من نیم





این من نیم
هم از ازلم آری ، هم در اَبدم جاری
هم از قدمم باری هم حادث بیداری
                              هم عاشق و دلداده هم شهره به دلداری

این من نیم و اویم از خود نبود سویم
از من چو رها گشتم جز شوق نمیجویم
                             در راه طلب حاشا ، با نیت همواری

ای طالب بینائی ای رهرو پویائی
سجاده رها بنما، در بند چه میپائی
                              تعلیم شریعت کی , ره برده به بیداری

تا دل نشود صافی ، از عشق نشد کافی
با رشته اوهامت ، در پرده چه می بافی
                                 در معرفتش ره نیست اندیشه طراری

باید شوی از من پاک , درکٌشتن من چالاک
در راه حقیقت کی ، باشد ز سر و جان باک
                                   سر در قدمش بگذار ، جان در ره سرداری

از من چو شوی غافل , بیگانه ز آب و گل
انـوار اهـورائـی در دل کندت منـزل
                                   پنهان شودت پیدا ، گر کاشف اسراری

هر قطره شود دریا , بی ساحل و پر غوغا
دریا شودت قطره , در فسحت بی همتا
                                   گر نـفس رها کردی ، آئـیـنـه پـنـداری
خسرو(آئینه) 

۱۳۹۵ مهر ۲۸, چهارشنبه

دین راه و روش بهتر زیستن است



دین راه و روش بهتر زیستن است

ای هموطن اسیر خرافات مباش و به دین خود با تعقل و اندیشه نظر کن. از واقعه عاشورا به هدف و ایده بیاندیش و درس جانفشانی در راه احقاق حق بیآموز. چه سودی از به سرو سینه کوفتن و قمه زدن و خود را مجروح کردن عایدت میشود ؟ بجای گریستن بخاطر کشته شدن امام حسین او را تحسین کن و راه او را برای رسیدن به رهائی و آزادی از یوغ بندگی برگزین. دین راه و روش بهتر زیستن است به عقاید و دین دیگران احترام بگذار. انسان آزاد است و هر کسی محق است که راه و روش بهتر زیستن را برای خود آزادانه انتخاب کند. پس همانطوری که ر قران هم امده هیچ اجباری در پذیرش دین نیست. هر دینی که داری ، اگر شیعه یا سنی هستی فقط بخود بپرداز و دیگران را آزاد بگذار و حق انتخاب آنان را محترم بشمار. خرافات دینی هر مذهبی را بیمار و ناکارآمد میکند. از خرافات پرهیز کن. مشکل مملکت ما تنها به دین پرداختن و دخالت دین در حکومت است. این نقیصه باید برطرف شود تا همه در کنار یگدیگر با آرامش و صلح و صفا زندگی کنیم.

این مذهب بیهوده و بیمار مرا کشت
زندان پر از دشنه و دیوار مرا کشت
ترویج اکاذیب و احادیث و خرافات
در نفس عمل ملت هوشیار مرا کشت
این سنی و این شیعه و این جنگ اسفبار
سـرها بدم تیغ و سـر دار مرا کشت
یک ملت و یک فر اهورائی دیرین
در بند خرافات و بلا خوار مرا کشت
بـر سـر زدن تـوده گـمـراه بـرای
یک مشت تجاوزگر بدکار مرا کشت
شرمندگی از مردم دنیا ز تمسخر
بر سینه زنی در سر بازار مرا کشت
این رسم عبادت که زنی مشت بسینه
یا تیغ بر آن کله بیمار مرا کشت
فـتوای جنـایـتگری و آیـه کشتار
از قول خدا در دل آن غار مرا کشت
در غـار چها کرده و در غـار چها دید
معلوم نشـد تا ثـمر کار مرا کشت
از جنگ نهاوند هنوز هم بدسایس
این تکیه و تعزیه افکار مرا کشت
من در عجبم زانکه ز تاریخ نپرسیم
این قوم چرا کنیه و تومار مرا کشت
در ذهن خود از فر علی حیدر و مولا
پرداخـتی و پـرده پنـدار مرا کشت
او کشت بتیغ دو دمش تیره ما را
این سوک جنایتگر غدار مرا کشت
زنـگار ز آئـیـنـه زدا تـا بـخود آئی
تحمیق خود از اینهمه زنگار مرا کشت
خسرو (آئینه)