ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۴, سه‌شنبه

در انتظار عشق



در انتظار عشق

ای عشق منم در انتظار قدمت
در حسرت بیقراری دمبدمت

ای عشق اسیر خود کن این خانه دل
آتش بزنم ز حسرت بیش و کمت

آواره کوی کس نیم رحمی کن
آواره کنم براه پر پیچ و خمت

گویند نوای بینوائی است عشق
ای جان بفدای ناله زیر و بمت

تا عمر بسر نیامده کاری کن
تا جان بسر آورم بپای قدمت

آبی بده بر ریشه خشک تن شوق
تا گل شوم و برویم اندر چمنت

چون مایه حادثات هستی از توست
من بودنم از تو است و مرگ از عدمت

پس من کیم اینک که ترا میخوانم
حاشا که تو در منی و من غرق غمت

بیدار شو ای من که تو عشقی همه خود
آئینه تلالوئیست از جام جمت

خسرو (آئینه)

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۲۹, پنجشنبه

این من نیم





این من نیم
هم از ازلم آری ، هم در اَبدم جاری
هم از قدمم باری هم حادث بیداری
                              هم عاشق و دلداده هم شهره به دلداری

این من نیم و اویم از خود نبود سویم
از من چو رها گشتم جز شوق نمیجویم
                             در راه طلب حاشا ، با نیت همواری

ای طالب بینائی ای رهرو پویائی
سجاده رها بنما، در بند چه میپائی
                              تعلیم شریعت کی , ره برده به بیداری

تا دل نشود صافی ، از عشق نشد کافی
با رشته اوهامت ، در پرده چه می بافی
                                 در معرفتش ره نیست اندیشه طراری

باید شوی از من پاک , درکٌشتن من چالاک
در راه حقیقت کی ، باشد ز سر و جان باک
                                   سر در قدمش بگذار ، جان در ره سرداری

از من چو شوی غافل , بیگانه ز آب و گل
انـوار اهـورائـی در دل کندت منـزل
                                   پنهان شودت پیدا ، گر کاشف اسراری

هر قطره شود دریا , بی ساحل و پر غوغا
دریا شودت قطره , در فسحت بی همتا
                                   گر نـفس رها کردی ، آئـیـنـه پـنـداری
خسرو(آئینه) 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۲۸, چهارشنبه

دین راه و روش بهتر زیستن است



دین راه و روش بهتر زیستن است

ای هموطن اسیر خرافات مباش و به دین خود با تعقل و اندیشه نظر کن. از واقعه عاشورا به هدف و ایده بیاندیش و درس جانفشانی در راه احقاق حق بیآموز. چه سودی از به سرو سینه کوفتن و قمه زدن و خود را مجروح کردن عایدت میشود ؟ بجای گریستن بخاطر کشته شدن امام حسین او را تحسین کن و راه او را برای رسیدن به رهائی و آزادی از یوغ بندگی برگزین. دین راه و روش بهتر زیستن است به عقاید و دین دیگران احترام بگذار. انسان آزاد است و هر کسی محق است که راه و روش بهتر زیستن را برای خود آزادانه انتخاب کند. پس همانطوری که ر قران هم امده هیچ اجباری در پذیرش دین نیست. هر دینی که داری ، اگر شیعه یا سنی هستی فقط بخود بپرداز و دیگران را آزاد بگذار و حق انتخاب آنان را محترم بشمار. خرافات دینی هر مذهبی را بیمار و ناکارآمد میکند. از خرافات پرهیز کن. مشکل مملکت ما تنها به دین پرداختن و دخالت دین در حکومت است. این نقیصه باید برطرف شود تا همه در کنار یگدیگر با آرامش و صلح و صفا زندگی کنیم.

این مذهب بیهوده و بیمار مرا کشت
زندان پر از دشنه و دیوار مرا کشت
ترویج اکاذیب و احادیث و خرافات
در نفس عمل ملت هوشیار مرا کشت
این سنی و این شیعه و این جنگ اسفبار
سـرها بدم تیغ و سـر دار مرا کشت
یک ملت و یک فر اهورائی دیرین
در بند خرافات و بلا خوار مرا کشت
بـر سـر زدن تـوده گـمـراه بـرای
یک مشت تجاوزگر بدکار مرا کشت
شرمندگی از مردم دنیا ز تمسخر
بر سینه زنی در سر بازار مرا کشت
این رسم عبادت که زنی مشت بسینه
یا تیغ بر آن کله بیمار مرا کشت
فـتوای جنـایـتگری و آیـه کشتار
از قول خدا در دل آن غار مرا کشت
در غـار چها کرده و در غـار چها دید
معلوم نشـد تا ثـمر کار مرا کشت
از جنگ نهاوند هنوز هم بدسایس
این تکیه و تعزیه افکار مرا کشت
من در عجبم زانکه ز تاریخ نپرسیم
این قوم چرا کنیه و تومار مرا کشت
در ذهن خود از فر علی حیدر و مولا
پرداخـتی و پـرده پنـدار مرا کشت
او کشت بتیغ دو دمش تیره ما را
این سوک جنایتگر غدار مرا کشت
زنـگار ز آئـیـنـه زدا تـا بـخود آئی
تحمیق خود از اینهمه زنگار مرا کشت
خسرو (آئینه)

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۲۵, دوشنبه

سال مادر در غربت و غم





روز 29 آگوست 2015 صبح ساعت 6 صبح نشسته بودم جلوی کامپیوتر و داشتم به مادر که در بیمارستان بود فکر میکردم. از شب قبل که پیشش بودم دیدم ناله میکند. نرس را صدا زدم و کفتم درد دارد لطفا کاری بکنید. دوتا نرس آمدند اول جابجایش کردند، و ملافه اش را عوض کردند ساعت حدود 11 شب بود. آمپولی باو زدند و گفتند نگران نباش الان آرام میگیرد. دقایقی بعد بخواب فرو رفت. آهسته صدایش کردم، جواب نداد. مثل فرشته ها بخواب رفته بود. نفهمیدم خواب بود یا بیهوش. رویش را بوسیدم. نمدانستم دیگر چه کاری از دستم بر میاید. نگران بودم با صدای بلندتر صدایش کردم " مامان..مامان جان " اما انگار اصلا صدایم را نمیشنید. حتما در خواب عمیقی فرو رفته بود. به نرس گفتم انگار مادر خوابیده. من میروم و صبح زود برمیگردم. راستی حالش چطور است؟ شما چه فکر میکنید؟ نرس پاسخ داد الان خوب است اگر تا صبح اتفاقی نیافتد، خوب است. من آنقدر گیج و احمق بودم که متوجه نشدم که ممکن است منظور نرس این باشد که ممکن است تا فردا صبح دوام نیاورد وگرنه هرگز بیمارستان را ترک نمیکردم دوست داشتم که اگر هم در حال جان سپردن است او را سخت در آغوشم میگرفتم و میفشردم که احساس ترس و وحشت نکند شاید با آرامش بیشتری میرفت، اما این را نفهمیدم و حالا همیشه خودم را بابتش سرزنش میکنم.
ساعت 6 صبح بود که تلفن زنگ زد با هراس و دلهره تلفن را برداشتم. نرس بود از بیمارستان زنگ میزد گفت متاسفم که بگویم مادرتان دار فانی را وداع گفت، گفتم ای خدای من کی ؟ گفت همین ده پانزده دقیقه پیش. زبانم بند امده بود نمیدانستم چه باید بکنم. گیج و منگ بودم بلافاصله به خواهرم ناهید که او هم دیشب آنجا بود و بعد برگشته بود بخانه شان زنگ زدم ، گفتم ناهید جان مامان مرد... دیگه نیست ، او رفت. بسرعت خودمو به بیمارستان رساندم. از نرس سراغش را گرفتم ، گفت کمی صبر کنید الان شما را میبرم اونجا. ناهید هم در خلال این مدت رسید. نرس آمده بود و ما را برد توی اطاق مامان.. روی تخت آرام خوابیده بود. باورم نمیشد که مادر مرده. فورا بجلو رفتم و در آغوشش گرفتن، او را بوسیدم و صدایش زدم .. بلند و بلندتر ،، صورتش سرد بود و بدنش خشک و سرد. هر چه صدا زدم و بوسیدمش جوابی نمیدار. گریستم و گریستم و گریستم. خب خیلی باو وابسته و دلبسته بودم و رفتنش را باور نمیکردم.
درد جانسوز رفتن و نبودنش هرگز از ذهنم دور نمیشود. نزدیک به یک سال گذشته. هروز و هر شب دلم برایش تنگ میشود. یادم میاید هر شب که میرفتم با کلید در خانه اش را باز میکردم میدیدم جلوی تلویزیون نشسته. تا مرا میدید میگفت ا  خسرو جان آمدی؟ میدانستم میائی، منتظرت بودم. میرفتم روی کاناپه کنارش مینشستم، او را میبوسیدم و در آغوشش میگرفتم. احساس آرامش و غرور میکردم. او خیلی دوستداشتنی و نازنین بود. همیشه یک لبخند روی لبش بود. من فکر میکنم هر مادری بهترین مادر دنیاست. برای فرزند او بهترین است.
حالا دیگر آن لبخند دوستداشتنی و ان صدای پر از مهر کجاست؟
حالا آنهمه خاطرات از کودکی، نوجوانی و جوانی و دوران خوب و بد زندگی که داشتن مادر امید و علت بودن و احساس جوانی کردن بود کجاست؟ میدانم که همه ما رفتنی هستیم ولی وقتی عمیقا باین روند دور و تسلسل فکر بیاندشید و اگر فکر کنید که بعد از مرگ دیگر چیزی نخواهد بود واقعا احساس پوچی و بی ارزشی زندگی در ذهن انسان طوفانی برپا میکند.من امیدوارم که اینچنین نباشد و همه چیز با مرگ باتمام نرسد

چـون سـحر آمـد ز ره مـادر بسـوی یـار رفت
همدم پر مهر خوش برخورد خوش گفتار رفت

داغ مـادر را نـوشـتـم در دل خـارا  ولــی
قطره قطره آب شد از چشم حسرت بار رفت

آنکه مهرش همچو خون جاریست در رگهای من
مـیـطپد با دل، اگـر از فسحت دیدار رفت

سـالکی گفتا که او هـرگـز نمی میرد ولـی
آنـکسی میـرد که او از پـرده پندار رفت

او جوانی داد تا من عمر پر عزت کـنـم
چون کهولت غالب آمد با تن بیمار رفت

یادم آید واپسین شامی که بودم همدمش
بوسه ای بر گونه ام زد با توانی زار رفت

قلبم از جور فلک بشکست و من ویران شدم
مادر این آئـیـنه را فهـمید و بی انکار رفت

Monday, 15 August 2016

طـلیـعه فـردا





بـروی سـفره فـرزانه نان نمیـبـیـنم
بپـای خستـه عاشق توان نمیـبـیـنم

چراغ شب شده خاموش و ماه رفته بخواب
چرا سـتاره دراین آسـمان نمیـبـیـنم

خزف نشسته به منبر گوهر حقیر شده
از آبـروی عـدالـت نشان نمیـبـیـنم

عبای ظلم و ضلالت نشسته برسرشب
کسی ز جور عبا در امان نمیـبـیـنم

دروغ و رنگ و ریا شد متای استبداد
رذالـتی که در آزادگـان نمیـبـیـنم

ز مکر و حیله این روبهان دل آزارم
حضـور نعـره شیر ژیان نمیـبـیـنم

بدور سفـره تـاراج گـرگـها جمعند
چپـاولی که بـدور زمـان نمیـبـیـنم

بدیل جنگ نهاوند بین به رای العین
که بحر اینهمه غم را کران نمیـبـیـنم

حضورغم به فراوانی سکوت چه گفت
که داد رفته بـبـاد و بـیان نمیـبـیـنم

بـپای خـیز و بـه ذیل آر کاخ استـبداد
که جز قیام تو ره در میان نمیـبـیـنم

هـمیشه بـعد زمسـتان بـهار میآید
تناسبی به ازاین درجـهان نمیبینم

مرا بشـارتی دهـد امیـد سـبز آئـیـنـه

که در طـلیـعه فـردا خـزان نمیـبـیـنم


(خسرو (آئینه

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۲۷, یکشنبه

طعنه بر من میزنی





طعنه بر من میزنی چون در غمش زاری کنم          آری کنم
خویش را گم کرده در میخانه میخواری کنم         آری کنم
هر کجای خانه فریاداست یاد    بودنــش
چشم من بر حلقه در مانده   بیداری کنم            آری کنم
********                 ********    
چرخ گردون اینهمه بازیچه دارد همچو من
بر نـیـاید از تـوانـم تـا مـگر کاری  کـنم 

چشم بیمارش مرا بیمار کرد از سکٌر خویش
فرصتی یارب که از چشمش پرستاری کنم

یار آتش میزند بر قلب من هر روز و شب
دل بسوزانم کز این آتش نگهداری  کنم

در قمار عشق، او دل برد و من دل باختم
شایدم؛ گر سیل اشک از دیده ها جاری کنم

در جدال عشق من سربازم و جان باخته
سر بپایش می نهم تا آنکه سرداری کنم

گر چه زنگار است بر آئینه دل زین مقال
بخت اگر یاری کند زنگار برداری گنم

 خسرو(آئینه)15 July 2016

ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۳۱, دوشنبه

تحمل تا بکی ای خیل خاموش :



تحمل تا بکی ای خیل خاموش


وقتی اینهمه چپاول و دزدی و یا باصطلاح خودشتان اختلاس ها را در سراسر ایران میبینم و میشنوم بیاد یه جوک یا یک داستان طنزآلود قدیمی میافتم. میگن یه روزی یه تاجر ی قصد سفر داشت زنش گفت مرا هم با خودت ببر که دنیا را ببینم. تاجر موافقت کرد و روز موعود که فرا رسید دو تا شتر آورد و مال التجاره را بار شترها کرد و با زنش راه افتادند. بعد از یکی دو روزی که از سفرشون گذشته بود داشتند از وسط یک دشت بزرگ گذر میکردند که راهزنها به اونها حمله کردند. راهزنها اقلام با ارزشی که بار شترها بود را برداشتند و قبل از اینکه از اونها دور شوند تاجر را صدا کردند و باو گفتند حاج آقا بیا اینجا بایست. حاجی جلو اومد و ایستاد و گفت خب چه کار دارید؟ یکی از راهزنها یه تیکه کچ برداشت و یک دایره دور حاجی کشید و گفت: حاجی همینجا بایست ولی هر کاری که ما انجام میدهیم مواظب باش اگر پاتو از توی این خط بیرون بذاری پدرتو در میاریم. حاجی مات و مبهوت توی دایره ایساد و راهزنها شروع کردند به تجاوز کردن به زن حاج آقا. بالاخره کارشون تموم شد و با اموال مسروقه با اسبهای خودشون از اون محوطه فرار کردند و دور شدند.
بعد از چند دقیقه زن حاجی که بسیار عصبانی بنظر میرسد رو به حاجی کرد و گفت: حاجی توخجالت نمیکشی؟ عجب غیرتی داری! تمام مال و اموالمون را که بردند هیچی، اینها بمن تجاوز کردند و تو دست روی دست گذاشته بودی و بر و بر فقط نگاه میکردی؟ یکدفعه حاجی با پوزخندی رو بزنش کرد و گفت تو اشتباه میکنی که فکر کردی من کاری نکردم،، من پدرشونو در آوردم. زن حاجی با تعجب پرسید : راست میگی حاجی ؟ چی کار کردی؟ حاجی توضیح داد و گفت: عزیزم اونها همینطور که مشغول کارشون بودن و حواسشون نبود من چندین بار پامو از خط گذاشتم بیرون و دوباره گذاشتم تو. ببین ،، نه یک بار و دو بار بلکه چندین و چند بار این کارو تکرار کردم. حالا فهمیدی چه بلائی سرشون آوردم ؟!!
حالا حکایت حکایت ملت ایرانه. این آخوندها و دزدهای بی سر و بی پا چه بلاهائی که سر این ملت مظلوم و گرفتار نیاوردند! مال و اموال مارو که بردند و هر روز و هر شب در حال دزدی و چپاولند. از شکنجه و کشتار به عناوین مختلف و زندانی کردن و شلاق زدن روزنامه نگاران، وکلا، کارگران و مردم مظلوم و تجاوز به ناموس زنان و دختران ما که دریغ نمیکنند و ابائی ندارند. از ثروتهای نجومی آقایان و اقا زاده ها گرفته تا 150 میلیارد دلار سرمایه نقدی جناب رهبر و 195 میلیارد دلار ارزش سازمانها و شرکتهای مختلف تجاری ایشان و غیب شدن 800 میلیارد دلار درآمد نفتی توسط احمدی نژاد منحوس. که صد البته بین آقا و سردمداران بیت رهبری و اعوان و اقوام خودشان و عده ای از باج بگیران سپاه و فرماندهان و بادمجون دور قاب چینها تقسیم شده. و ایضا آقای رستم قاسمی، بابک زنجانی، آقای طاهری، آقای شیرانی و خیل دزدان وزارت نفت و اموال و پولها مصادره شده و سپس دزدی شده توسط سپاه پاسداران و بسیج و  محسنی اژه ای سردسته دزدان وغیره کجا رفته اند
و اما ملت ایران در قبال این همه ظلم و جنایت چه کرده ؟ جوابش بسیار ساده است،،،ملت ایران پدرشونو در آورده و چندین بار پاشو از خط بیرون گذاشته. مثلا جریانات سال 88 از قبیل همین جسارتها بود که ناگهان خاموش شد. جمع شدن روبروی فروشگاه کوروش  هم یکی دیگر از جسارتهای دلیرانه اخیر ملت ایران بود. اعتصابات کارگری و بی اعتنائی قشرهای دیگر جامعه، تضاهرات و گردهمائیهای بازنشستگان، اعتراض کردها بخاطر بدی اوضاع معیشتی و  انواع و اقسام اجحافات همه اینها خصوصا با عدم حمایت سایر طبقات، اقشار و اصناف جامعه همه بمصداق همان پارو از خط بیرون گذاشتن و بلافاصله بطور محافظه کارانه عقب کشیدن است و تا زمانیکه غیرت ملی مردم گل نکند و متحدانه از خطوط قرمز عبور نکنند و حق خودشان را از این خیل چپاولگر و جنایتکار نگیرند وضعیت بهمین منوالی هست باقی خواهد ماند. ضمنا اگر نمیتوانید تصور کنید که 800 میلیارد دلار چقدر پول است ودیو زیر را تماشا کنید شاید رگ غیرتمان تکانی بخورد.



پولهای من و شما و ملت گرفتار ایران کجاست ؟؟؟؟؟



video



ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۲۸, جمعه

كمك به بيماران در ایران




هم میهنان گرامی
این پیام رسیده را طبق درخواستی که شده برای آگاهی همگان پخش میکنیم. با سپاس فراوان از این پزشکان انسان دوست وبه امید پیروزی این عزیزان در این راه نیک 

با مهر
سازمان برونمرزی حزب پان ایرانیست
كمك به بيماران در ایران
                                                                                                               
اگر کسی رو میشناسین که به سرطان دچارمیباشدودرتامین هزینه دارویی خود مشکل داردلطف کنید ایشان را به همراه مدارک پزشکی و فاکتور خرید دارو به
من معرفی کنید۰
09133524201
دکتر مهدی سلیمان زاده
09131532968
دکتر عبدالله احتشام
09122313829
دکتر شریفی
09123042364
دکتر امير بهاري
پوروفسوربهروزعلی پور
09136605168
لطفا بامن تماس بگیرید
دکتر مجید پورمند
09188439439

لطفا این پیام را در گروههای دیگر هم نشر دهید شاید همین الان کسی به خاطر مضیقه مالی با مرگ دست وپنجه نرم میکند
.تشکر
دکترمحمدعلی خلیلی

دوستان عزیز بیمارستان تریتا واقع در تهران بزرگراه همت نرسیده به ازادگان دست راست روبروی دریاچه چیتگر یکی از پرفسورهای معروف دنیا جهت ویزیت بیماران سرطانی به صورت رایگان خدمات ارایه میدهند در صورتی که بیمار سرطانی میشناسید ممنون میشوم اطلاع رسانی کنید
پروفسورفیروزان
تلفن بيمارستان ٤٧٢٤١٠٠٠

ده دقیقه بزارین تو پست اتون شاید مشکل یه بنده خدایی حل شد.....این یه متن آسان دوستانه هست هر جا می تونید پخش کنید

ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

رئیس جمهور



اگر رئیس جمهور بودم چه میکردم!!!
در یکی از ترانه های ایرانی شنیدم که خواننده با شور و حال خاصی میخواند و آرزو میکرد که شاه بود و برای این مبارزه تبلیغاتی قول میداد که اگر شاه بود به فقرا کمک میکرد و در هر خانه ای یک ناودان طلا نصب میکرد. فکر کردم اگر چنین کاری عملی میشد دیگر هیچ ناودانی در هیچ خانه هی باقی نمیماند و سرانجام آب باران جمع شده روی پشت بامها باعث تخریب بیشتر منازل میگردید چرا که مردم ناودانها را از جا میکندند تا با فروش آن به دکانهای زرگری به نوائی برسند. ضمنا ارزش طلا، یکباره سقوط کرده و پشتوانه ارزی مملکت که با طلا رابطه تنگاتنگ دارد  دچار اختلال میشد. به همین نسبت به خاطر وفور بیش از حد طلا دکانهای زرگری حاظر به خرید آن نبودند و مسگرها مجبور به تولید آفتابه از جنس طلا میشدند. ضمنا شاعر این ترانه  در منیفستو خود ابتدا میگوید که اگر شاه بود روی همه پشت بامها گلکاری میکرد که فکر کردم دراین صورت اساسا احتیاجی به نسب ناودان طلا نبوده و تخریب و اضمحلال خانه ها خیلی سریعتر انجام میگیرفت. شاید ردیف کردن این برنامه مدبرانه از تنگی قافیه بوده ولی بهر صورت مبین این اصل است که حکمرانی انفرادی چه در قالب شاه ، رئیس جمهور یا باصطلاح رهبر و عدم حضور و مدخلیت نمایندگان واقعی مردم و همچنین متخصصین امور سیاسی، اقتصادی و فنی در تصمیمگیری ها چه بسا منتج به نتایج غیر قابل جبران شبیه آرزوهای این شاه خانه خراب کن میشود. من آرزو میکنم که در ایران آینده با ادامه روشنگریهای روشنفکران و آگاهان جامعه و گندزدائی وسیع فرهنگی، ملت ایران بتواند بنیانگذار ساختارهای ضروری برای ایجاد یک جامعه بتمام معنی خردگرا باشد.
حکومتهای دمکراتیک دنیا و دولتهائی که برنده مبارزات انتخابی میشوند همواره برای نشان دادن نیتهای مردمی خود در راه افزایش خدمات اجتمائی و رفاء عمومی شروع به توسعه بیشتر از پیش پایتخت و شهرهای بزرگ کشور میکنند و این در حالیست که بیشتر مناطق مرفه  و چشمگیر شهرها مورد این عنایات قرار میگیرند تا مناطق فقیر نشین.  این مصداقیست در رابطه با جوامع دمکراتیک، حال آنکه حکومتهای غیر دمکراتیک ،  مستبد و خودکامه همانند آنچه ما در ایران داریم هچ رابطه و ظابطه ای در کارشان نیست. اگر کاری در راستای رفا جامه انجام میدهند پنداری خیراتیست که در راه رضای خدا بخشیده اند. اینکه چگونه خودکامگان و مستبدان با اعمال زور ، فشار  و اعمال ضدٌ انسانی در واقع تیشه به ریشه خود زده و اسباب اضمحلال خود را هروز بیش ازپیش فراهم کرده و جامعه را بنقطه انفجار و نهایتا شورش یکپارچه بر علیه خود وا میدارند بحثیست جداگانه. اما در اینجا من میخواستم بگویم حالا که در ایران دوران پادشاهی ظاهرا سپری شده و رئیس جمهور باید قاعدتا مامور اجرای امور باشد میشود شعر یا تصنیف شاعر فوق الذکر را بروز نمود و گفت اکر من رئیس جمهور بودم چه میکردم.
راستش اگر از خود من بپرسید، من میگفتم اگر من رئیس جمهور بودم اولین و شاید تنها کاری که میکردم این بود که بمردم دروغ نمیگفتم و میگفتم چون از دست بنده کاری بر نمیاید مگر اینکه با موافقت رهبر معظم باشد فقط مکنونات قلبی خودم را خدمت ملت شریف ایران عرض میکنم. من دروغ نمیگویم و از شما ملت عزیز هم انتظار دارم دروغ نگویند. ضمنا بتمام اعضادی هیت دولت هم دستور میدادم بمردم دروغ نگویند. اگر موفق میشدم که تنها همین یک قلم اقدام را در اجتماع و دولت نهادینه کنم بقیه قضایا و مشکلات مملکتی و شهری و روستای بطور اتوماتیک وار توسط همان کسانیکه دروغ نمیگفتند حل و فصل میشد. ضمنا لازم نبود که پادشاه مملکت ، ببخشید منظورم رهبر مملکت بود، راست بگوید. بگذازید او تا دلش میخواهد دروغ سر هم کند اما چون دیکران راستگو میشدند بزودی پته رهبر دروغگو روی آب میافتاد و اعتبار و ابروی نداشته اش بیش از پیش بباد میرفت. خب در چنین شرایطی مجلس خبرگان راستگو و درست کردار و همچنین نهاد (تش خیس) مصلحت نظام ولائی و مجلس محترم تشکیل شده از نماینده گان واقعی مردم بیدرنگ رهبر دروغگو و بی لیاقت را عزل میکردند و تشخیص میدادند که یک نظام دمکراتیک اصولا احتیاجی به یک اقا بالاسر بنام رهبر ندارد.
با عزل و محکومیت رهبر میلیاردها دلار وجه نقد تلانبار شده در بانکهای انگلستان، آمریکا، لبنان، اندونزی و بوتینافاسو و جزایر متعدد افریقائی و کشورهای اروپائی و غیره به نفع ملت ضبط شده بمملکت باز گردانده میشد و در عرض مدت کوتاهی مسئله فقر و بیکاری حل میگشت. البته اموال مسروقه ملت به اینجا ختم نمیشد و با مصادره شرکتهای زیر نظارت و فرمان ایشان که بقیمت 195 میلیارد دلار تخمین زده شده هم، میتوانست در صنعتی کردن و اجرای امور عمران و ابادی کشور نقش بسزائی داشته باشد. از خواص دیگر این یک قلم جنس یعنی دروغ نگفتن یا راستگوئی این بود که، تمام اختلاسگران بدام میافتادند متمولین و ثروتمندان و بچه آخوندها باید راست میگفتند که این ثروتها را از کجا بدست آورده اند و اگر ناحقانه از بیت المال مردم دزدیده اند آنها را به صاحبان واقعی آن برگردانند و اگر عمیقا به فرایند این رویه و بازده و سرانجام آن بیاندیشید باین نتیجه خواهید رسید که دیگر لازم نمیشد جوانان و بچه های ایران و همچنین افغان در سوریه کشته شوند چون جنگ در سوریه با عدم دخالت ایران باتمام میرسید و مردم سوریه و عراق و یمن فرصتی پیدا میکردند که نفسی بکشید و با حل و فصل مسائلشان بدست خودشان اب خوشی از گلویشان پائین برود. باور کنید که این مطلب هم به چکونگی عملکرد راستگویان سران حکومتی دارد.
روزنامه نگاران بخاطر راستگوئی و انتقاد بجا بزندان نمیافتادند چونکه قاضی و دادستان هم راستگو بودند. با انتخابات راستگویانه و شمارش درست و راست آرا نمایندگان واقعی مردم بمجلس رفته و قوانین خاص مردمی وضع میشد و قانون اساسی مملکت تغییر یافته تا منافع راستین ملت را حمایت کند و مروج راستی و درست کرداری احاد مردم از اقلیت تا اکثریت جامعه شود.
نهایتا اینکه اگر بهمین روال پیش میرفت زمانی فرا میرسید تا هر کسی از مردم ایران در صورت تمایل بدون اینکه شاه باشد میتوانست در منزلش یک ناودان طلا نصب کند

‏سه شنبه‏، 14‏ ژوئن‏ 2016

ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۱۹, چهارشنبه

دوبیتی




کـاش در مـنـظر آیـنـده ریـائی نـبـود
چادر و چاقچول و نعلنگ و عبائی نبود
زیر عمامه و چادر همه جا نقش فریب
موجـب شـر نشـود سـد رهـائـی نـبـود

ه‍.ش. ۱۳۹۴ مهر ۱, چهارشنبه

وداع فرهاد مددزاده زندانی سیاسی با همبندانش

خوشا بسعات این زندانیان سیاسی که باعث افتخار و سربلندی میهن هستند
 درود به کسانیکه معتقدند زندانی شدن یا مردن با افتخار بهتر از زندگی کردن زیر یوغ استبداد و ظلم و ستم رژیم ایران ستیز ، چپاولگر و تمامیت خواه آخوندیست

خداحافظی فرهاد مددزاده زندانی سیاسی با همبندانش قبل از آزادی  


ه‍.ش. ۱۳۹۴ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

مادر رفت




مادر رفت اما همیشه در قلبم جای دارد





سروده ای از خسرو (آئینه)
مادر

بگو فلک که بکوبد چو پتک بر سر من
که دل شکسته نبینم نشسته مادر من

بگو بگو که بگرید چو سیل دیده من
که خاک پای تو شوید نسفه گوهر من

پناه  مخمل  قلبم لباس   فاخر   تو
غبار  خاک   ره  تو   ردای  اطهر من

تو نقش آینه هستی که من درآن نگرم
شکوه  پرتو  مهرت  حضور  منظر  من

اگر ز آینه پرسم کیم چیم چه کسم
بجز تو مایه نگیرد نهاد و جوهر من

منم حقیقت محضی ز پاره تن تو
وجود گرم تو بوده سرشت مظهر من

شراب  شیر حیاتت  اثیر  عا فیتم
لهیب سینه گرم تو بوده بستر من

منم گواهی ذهنت ز دشت خاطره ها
توئی که گلشن مهری بباغ باور من

گواهی از که بجویم به از جوانی تو
که زره زره بلورش شکسته بر سر من

چه گریه ها که نکردم به شام خسته تو
چه خنده ها که نکردی بگونه تر من

چه خوابها که نکردم بروی شانه تو
چه شانه ها نتکاندی ز خواب بهتر من

عجب عجب چه بگویم که روزگار دنی
کشـیده پـرده دوری کنـون برابر مـن

نـکرده شـانـه من را عصای یـاری تو
نه فرصتی تو باشی همیشه یاور من

بتیر حادثه و غم  دریده   سینه  تو
بسنگ فاجعه درهم شکسته ساغر من

ترک ترک شده قلبم چو شیشه دل تو
صـدای هـق هـق شـعرم گواه آخر من

عقاب  فاجعه ها  از  فراز  شام  سیاه
ربوده تا ج سمین را ز فرق افسر من

بصد دسیسه و حیله برا ه مکر و ریا
هزار  مساله  کرده  غم  برادر  من

بطعنه گفته بنوشد شرنگ هجر و فراغ
که تا زند نمک غم بزخم  خواهر من

بدفتری که نگنجد بیان حال شما
بدستکی که نیارزود کلام عاطر من

بمان بمان تو برای نوازش دلمان
که داغ غصه نماند بجسم لاغر من

تو غم مخورکه نماند همیشه ظلم و ستم
بقرب عرش عدالت نشسته داور من

فتاده سایه ابری براه شب زده گان
حـدیث پـرتـو مهری ولـی بباور من

سـریر  آیـنه  دل  نـثار  راه  تو باد
خدا کند بپذیری شکسته مجمر من